• Powered by Ajaxy
  • نویسنده :فیلمیوال
  • (بدون نظر)نظر
  • تاریخ خبر۱۳۹۶/۰۸/۰۲
  • فیلمیوال: مری لمبرت فیلمسازی آمریکایی‌ست که با اقتباسش از رمان ترسناک «قبرستان حیوانات خانگی» در سال ۱۹۸۹ به شهرت رسید. او ابتدا موزیک‌ویدئو می‌ساخت، بعد به ساخت سریال‌های تلویزیونی روی آورد و بعدها با ساخت فیلم‌هایی در ژانر وحشت، پا به دنیای سینمای داستانیِ بلند گذاشت.

    «قبرستان حیوانات خانگیِ» او این روزها در دوره‌های فیلم‌بینیِ بسیاری در شهر نیویورک به نمایش درمی‌آید. مجله‌ی آ‌ن‌لاین فیلم‌مِیکر به همین مناسبت با او گفت و گویی ترتیب داده.

    شما در دهه‌ی هشتاد چند موزیک‌ویدئوی تحسین‌شده ساختید. آیا آن روزها هم به ساخت فیلم بلند فکر می‌کردید؟

    نه واقعاً، نه (می‌خندد). وقتی جوان‌تر بودم، دلم می‌خواست نقاش شوم. هدفم این بود. راستش را بگویم من در محله‌ای بزرگ شدم که کارگردان شدن را حتی نمی‌شد به‌عنوان یک احتمال در نظر گرفت. مطمئن نیستم اصلاً می‌دانستم فیلم‌ها از کجا می‌آیند و آیا فیلمسازی هم حرفه‌ست یا نه! فیلم خیلی دوست داشتم اما در دوران جوانی‌ام اینکه روزی بتوانم یکیش را خودم بسازم، محال به نظر می‌آمد. می‌خواستم نقاش شوم و به مدرسه‌ی طرای رودآیلند رفتم و باید بگویم تجربه‌ای عالی بود. با کلی هنرمند مهم آشنا شدم. آنجا این حس وجود نداشت که هنرمند واقعی بودن مترادف با نقاش شدن است؛ بلکه وضعیتی ذهنی است، سبکی از زندگی است که به انتخاب خود فرد بستگی دارد. هر کاری می‌کردیم را می‌شد نوعی هنر نامید. می‌توانستیم روی آدم‌های دیگر تأثیر بگذاریم و به‌عنوان یک هنرمند صدایی در جهانی دیگر داشته باشیم.

    من عاشق داستان هم بودم. از فرهنگی می‌آمدم که سنت داستان‌گویی داشت. اگر حتی یک خرگوش می‌پرید وسط جادو، از تویش قصه‌ای درمی‌آمد! تمام کسانی که باهاشان بزرگ شدم، دیوانه‌ی قصه‌گویی بودند. هیچ هنرمند دیگری، نویسنده یا فیلمسازی، در خانواده‌ی من نبود اما همه قصه‌گوی بودند.

    در اولین فیلم‌تان، «قیلوله – Siesta»، کلی از ستاره‌های هالیوودی (الن بارکین، جودی فاستر، مارتین شی و…) بازی می‌کردند اما روند فیلم با جریان اصلی هالیوود بسیار فاصله داشت. ساخت چنین فیلمی و ارائه‌ش به جهانِ امروز چه حالی داشت؟

    بازخوردهای مثبتی گرفت اما از نظر مالی چندان موفق نبود. نامزد جایزه‌ی بهترین فیلم جوایز مستقل اسپیرت شد و در جشنواره‌ی فیلم ادبورو به نمایش درآمد. آن فیلم تلاشی برای درآوردن چیزی متفاوت از فیلمی روایی، گفتن داستانی غیرخطی بود. از این جهت، به نظرم کمی از زمانه‌ی خودش جلوتر برود. فکر می‌کنم کلی از رویش کپی شد. آدم‌های زیادی از عناصر دخیل در آن کپی کردند.

    به نظرم وقتی پیشنهاد کارگردانی «قبرستان حیوانات خانگی» را گرفتید داشتید روی موزیک‌ویدئویی برای مِدانا کار می‌کردید، درست است؟

    آره مشغول تدوین «مثل یک نیایش» بودم که نماینده‌م بهم زنگ زد و پرسید آیا علاقه‌ای دارم فیلمی اقتباسی از یکی از رمان‌های استفن کینگ رو کارگردانی کنم، یک فیلم ترسناک؟ من عاشق فیلم‌های فانتزی و ترسناک بودم. وقتی جوانتر بودم شیفته‌ی فیلم‌های آلفرد هیچکاک و راجر کورمان بودم. البته هیچ‌وقت دنبال ساخت‌شان نبودم، در خودم نمی‌دیدم. با این حال از استفن کینگ خوشم می‌آمد و تقریباً همه‌ی کتاب‌هاش، از جمله «قبرستان حیوانات خانگی»، را خوانده بودم. به همین خاطر از گرفتن این پیشنهاد هیجان‌زده شدم و فکر کردم شاید پیشرفتی واقعی برایم باشد.

    فکر می‌کنم خودِ کینگ هم باید درباره‌ی کارگردان نظر می‌داد؟

    بله. استفن تأیید نهایی را می‌داد و اگر او نمی‌خواست من این فیلم را کارگردانی نمی‌کردم.

    از چگونگیِ بازی گرفتن از مایکو هوگس در نقش گِیج برای‌مان بگویید. این شخصیت باید هم پسر کوچولویی دوست‌داشتنی می‌بود و هم در آخرِ کار، ماشینِ کشتاری زامبی‌طور و بی‌احساس.

    او بازیگر خیلی خوبی بود. باید کلی با پارامونت چک و چانه می‌زدم تا بپذیرند مایکو را استخدام کنیم، چون او آن زمان فقط دو سال و نیمش بود! به محض اینکه مایکو را دیده بودم می‌دانستم می‌توانم به‌عنوان بازیگر باهاش کنار بیایم. خودش دلش می‌خواست این کار را انجام بدهد. این نکته موقع کار با کودکان بسیار مهم است. انگیزه‌های کودکان با بزرگسالان متفاوت است. بسیاری از بازیگران کودک این کار را می‌کنند چون پدر و مادرهای‌شان مجبورشان کرده. آن پدر و مادر طالب پول‌اند. یک چیزی در وجود مایکو بود که باعث می‌شود بتوانم با او کنار بیایم. بیشتر مردم فکر می‌کنند بچه‌های کوچک بانمک‌اند اما برای من که اینطور نیست. خب، وجه مادرانه‌ی من آنقدرها پررنگ نیست! گاهی بچه‌های کوچک حسابی آزاردهنده می‌شوند و هیچ جوره نمی‌شود منطقی باهاشان برخورد کرد. اگر دلشان با انجام کاری نباشد، زمین به آسمان بیاید، نظرشان تغییر نمی‌کند. معنی اینکه به یک بچه‌ی دو ساله بگی: «اگه کارت رو درست انجام ندی، اخراجت می‌کنم» چیه؟ حتی نمی‌شود بهشان گفت: «ببین من با نگرشت به این صحنه حال می‌کنم اما نمی‌شه این نگرش رو واسه استدیو جا انداخت.» باید با کودک نوعی ارتباط برقرار کرد و من با مایکو این ارتباط را داشتم. دلش می‌خواست مرا راضی نگه دارد و به همین خاطر یاد گرفت بازی کند. خودش همه چیز را فهمید، لازم نبود مثل نوزاد یا سگ همه‌چیز را تک به تک بهش بگویم.

    خیلی سعی کردم که کاری را که می‌کردیم برایش توضیح دهم و در ضمن از بخش‌های ترسناک صحنه دور نگه‌ش دارم. مثلاً آن صحنه که مایکو می‌آید و گلوی فِرد را گاز می‌‌گیرد اینطور پیش رفت که فرد بهش گفت: «داریم بازی می‌کنیم. انگار تو دعواییم و تو می‌خوای وانمود کنی داری گازم می‌گیری.» بعد از این صحنه مایکو را بیرون بردیم و برای وحشتناک‌ترین بخش ماجرا، آنجا که شخصیت گردن فرد را می‌کند، از عروسک استفاده کردیم.

    این فیلم و برداشت‌های دیگر از آن تا مدت‌ها بسیار محبوب بودند. تا به حال شده دل‌تان بخواهد ادامه‌ش را بسازید؟

    حرفش بوده و همیشه هم دلم می‌خواسته منتهی دیگر کسی را در پارامونت نمی‌شناسم. با این حال اگر روزی اراده‌ای برای ساخت ادامه‌ی داستان، آنچه بر سر خانواده‌ی کرید می‌آید، باشد با کمال میل حاضرم هر کاری لازم باشد انجام دهم.

     

    برگردان خاطره کردکریمی

    
    شما هم می توانید در مورد این مطلب نظر دهید.

    filmival.com

    فیلمیوال، پایگاه تخصصی اطلاع رسانی جشنواره ها و رویدادهای بین المللی سینما با تاکید ویژه بر پوشش حضور بین المللی سینمای ایران است . بانک جشنواره های فیلمیوال، دارای اطلاعات کامل بیش از ۲۰۰ جشنواره مهم جهان در پنج گروه اصلی ؛ فیلم سینمایی، فیلم مستند، فیلم کوتاه، فیلم تجربی و انیمیشن می باشد.